تبليغاتX
میهمانکش خانه
چهارشنبه 1388/08/13
من چه دانم!؟
یه حس هست.یه چیزی که خودتم نمی دونی چیه شاید.یه چیزی هست که مثل خوره داره جونمو می خوره.یه چیزی که . . آره باید خودمو از دیگران پنهون کنم.نباید حرف بزنم.نباید دیگران چیزی از من به نظرشون برسه. به جای این که هی بنویسم ،هی بریزم دور ،آتیش بزنم باید دیگه ننویسم،باید دستمو فکرمو خودمو آتیش بزنم ، باید این خوره . . .
لعنت به من
لعنت به ما
لعنت به پیشنهادهاشون
لعنت به پشیمونی این لعنت ها
لعن
لع. . .
هان لعنت؟ 
اگه یه لعنتم مونده باشه واسه "بیست" می مونه
کیه که می دونه من 15 سال پیش تو چنین روزی مُردم بی خود و بی جهت .حالا چی واسه یه مرده دارین چی . . . 
هیچی
همین جاست که گاهی می خواهم کلیشه بگم که "سکوت سرشار از نا گفته هاست" که بگم "وای از این دم سردی ها خدایا!" دمتون گرم ِگرم . که بگم "این . . . ب . . .شب" که بگم من هنوز تو لکنتم ، تو ذهنم یه چیزی نمی زنه!حالا انقد هوا خشکه که دیگه رو صورتم نمی مونه که آبروم بره!ویه دنیا . . .
خدا 
بشر
من شاکیم!می فهمین
گفتم کلیشه یاد یه جمله ی کلیشه ای افتادم که توو جای تکراریو کلیشه ایش استفاده نشد ، یه دیالوگ بود:
-می دونی کی یاد تو می افتم؟
- نه ، کی؟
-وقتی ستاره هارو می بینم!
موقعیتش -بر خلاف جملاتش که کلیشه ی یه رومنس احمقانه است- اصلا رومنس نبود ولی خیلی حرف داشت!

-----------------------

پ.ن :
"مرا گویی که رایی؟ من چه دانم . . . چنین مجنون چرایی ؟ من چه دانم" مولانا

حال ندارم بگم که تک تک چی به چیه و مال کیه این جملات توی "" .ولی یکیش اسم یه دفتر شعر احمد شاملو هست.اون یکی هم یه تیکه از تصنیف به "به سکوت سرد زمان . . ." که شجریان خونده و اون یکی که معذورم از گفتنش
این متن یه مناسبت داره هر کی می دونه پیش خودش نگه داره به بقیه نگه البته اگه کسی حال داشته باشه بخونه چی نوشتم
من حالم خوب نیست؛نپرسین خواهشن!


نوشته شده توسط طه در 1:38 | | لینک به این مطلب
جمعه 1388/07/03
دانه
حتی سر خود در همین خاک خواهم کاشت،
به جان آبش،
آنگاه که از سراب بنوشم صبر،
تا فکر هوا را لمس کند

آنگاه که سایبان کودکی باشم
بهترین میوه بیندازم
دل ببندم به کاشتن دانه آن
و کودکانی دیگر
و آسودگی خیالم ابدی است!
"پدر من دانه ها کاشته ام!"



نوشته شده توسط رامتین در 21:8 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1388/06/29
شد!

یه کتاب از قفسه بر داشتم.بازش کردم.می خواستم بخونمش .امما نذاشت .یه کتاب دیگه رو بر داشتم به خودش می لرزید.همین طوری کتابارو ور می داشتم .یکی غصه اش گرفته بود.یکی گله می کرد.یکی می خندید ولی شکسته بود.یکی حتی زرد زرد شده بود.انگار تو یه جای مرطوب پوسیده بود.یکی اونقد سرد شده بود که انگار دیگه جون نداشت.دستمو کشیدم عقب بی هوا.ولی همشون توو یه چیز مثل هم بودن.همه خیس بودن.همه هق هق می زدن.همه گریه می کردن. یهو نمی دونم چی شد منم زدم زیر گریه. به خودم لرزیدم.دلم می خواست یکی برام قصه بخونه .شاید خوابم ببره.گشتم.گشتم که پیداش کنم.تمام وجودم یخ کرد.عرق سرد تمام وجودمو خیس کرده بود. دیدم نیست.گشتم تو خاطراتم ببینم کجا گمش کردم ، نه! کجا گمش کردیم، من و تموم کتابا.تقویم قدیمی روی کتابخونه 29شهریور دو سال پیشو نشون می داد.دو سال پیش تموم داستانا مردن.دو سال می شد که شهرزاد قصه گو از پیش ما رفته بود.

-------------------------

پ .ن : دو سال شد!






 

 

نوشته شده توسط طه در 13:20 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1388/06/19
{ . . . }

چه بی انتها ست ای طنین ژرف

چه پر واژه است این صدا

صدایی که مرا صدا زد

صدایی که پر بود از احساس

پر از ...

آنقدر پر بود

که دیگر حس تنها نداشتم

حس تنهایی که به اندازه پیراهنم بود

در چمدان سرشار از اندوه

همیشه یک نفر مرا صدا میزد

آری

{. . .} بود

شک ندارم

آن طنین ژرف

که از پس محبت می آمد

در پیش محبت می آمد

 در بطنش محبت بود

از جانب گلی بود

که { . . .}

فرشته ای در پیراهن

و آن گل بار دیگر مرا صدا زد


-----------------

پ . ن : { . . .} -------> نمونه ای از خود سانسوری

متاسفم ار این خود سانسوری ( با تألم فراوان)

 

نوشته شده توسط طه در 0:52 | | لینک به این مطلب
شنبه 1388/05/31
بعد ما ، خنده را زمزمه کن!
گفتم

نوشتم

نذاشتم اینجا

دیدم هیچکدومشون رو نمی تونم بذارم

چون بازیت می دادن

آره داشت می خوند :

"نجيب و با شكوه و حيرت آور

 تو خاتون تمام قصه هايي

 تو بانوي ترانه هامي ، اما

 مثل شكستن من بي صدايي"

--------------------------

داخل "" قسمتی از ترانه خاتون از ایرج جنتی عطایی


نوشته شده توسط طه در 19:7 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1388/03/07
نفرین نامه

رطوبت نه چندان زیاد به یاد شرجی تابستان و آب سرد دریا تا زیر زانو ها که هنوز داد می زد تابستان نیامده است . هاّها! این روز ها خیلی خوش می گذرد - باور کنید که دلم نمی خواهد به شما هم از این خوش ها بگذرد - با نفرینی که می خواست دعا شود ولی شد نفرین "همیشه در سفر باشی!" 1. آمدم  و ماندم پای در آب وشن وماسه و رفتم . حالا من شمالم و دوست دارم شمال بروم که همش گوش می دهم : " بیا با هم بریم شمال/دلم گرفته راضی ام به این خیالای محال" 2 .

گوش راستم را باد  کر کرده بود.سعی کردم با گوش چپم هم گوش ندهم به چیزی جز صدای باد ، صدای خودم در باد که از درون و برون می آمد و فریاد می زد : "وطن!وطن! تو سبز جاودانه بمان ! . . . " 3 که سبز از جلوی چشمانم عبور می کرد در این  بهار ِ بی بهار.درخت سبز، باغ سبز ، . . . وعلف هرز! تازه یادم آمد که باغبانی یادم داد آنچه زود سبز شود علف هرز است ، ناگهان زیاد می شود ، زود زرد می شود تا بشویم زرد ِزرد.من نیم افتاده به روی صندلی پشت ماشین با فکر به عبدی بهروانفر که عصر می خواهد در گوشم نعره بزند و بگوید : "کی می گفت هوای تازه / پنجه کشیده به شیشه / کی می گفت روزه همیشه /کی می گفت شب نمیشه/ . . ." 4  .حالا ذهن که خسته هست ، جان می دهد به افکار و پیغامی که جوابش هرگز نیامد.تکرار آهنگ که می شود ، آهنگ از ابتدا می آید  و متن از اول خوانده می شود ، به اینجا که می رسم آهنگ تمام می شوم و دوباره اول ِمتن پس این طور بهتر است . . .

 

رطوبت نه چندان زیاد به یاد شرجی تابستان و آب سرد دریا تا زیر زانو ها که هنوز داد می زد تابستان نیامده است . . .

 

 

حالا می بینم متن پراکنده ، ذهن پراکنده . همان ذهنی که کفتر جلد بود شاید باشد و پرش چیده شده است  و  من . . .

" که من پرنده ای مهاجرم!" 5

---------------------------------------------

پ.ن:

1. یکی از معدود افرادی که دیوانه وار دوستش دارم اینو بهم  sms  داد دیدم شبیه نفرین هست تا دعا!

2. قسمتی از ترانه شمال یغما گلرویی که در آلبوم هیس توسط رضا یزدانی خوانده شده است.

3و5. قسمتی از شعر وطن که توسط همایون شجریان در آلبوم خورشید آرزو خوانده شده است.

4. قسمتی از متن "فریاد فشرده" که توسط عبدی بهرانفر در آلبوم "شلمرود" خوانده شده است.

 

 

پی نوشت بیشتر از متن شد!

نوشته شده توسط طه در 16:39 | | لینک به این مطلب
سه شنبه 1388/01/11
لکنت ذهن

مِنُمِن می کنم از این

مَن ِمَن

من ِبی تو

من ِهیچ

من بارانی شب های قریب

من ِامشب خوابم

فردا بیداریم

من ِاما به که گویم به چه گویم

که نفس تنگ آمد

همه حق دارند

اما من هیچ

نوشته شده توسط طه در 23:47 | | لینک به این مطلب
یکشنبه 1388/01/02
شریانِ سال

سوت نخواهم زد

هنگام عبور از ذهنت

سوز نخواهم نشاند

هنگام لمس تپش های گرم دلت

سرد نخواهم ساخت

مانند منت این روزها برسرم

تن بی جانم

روح نخواهد داشت

روح نخواهد شد

و نخواهد گرداند

در تنت

و اشک

که اگر سازم نبود

نمی نواختمش

سازی به جای ساز دستانت که دور است

که دیریست شب ها بی نوازش می خوابم

اما با نواخت

سال

ماهی

گذری خواهد داشت

                                                         -شاید-

دقیقه ای به فراخنای بریده بریده شدن نفسم

و به اندازه اندوهی گریز

که  از کوچه گذری نیست

حتی گذاری

یا که  گریزی

اینجا به سخره ام می گیرند

چون که هنوز سر خوشم

                                        -نه دلخوش

                                                        که نه دلیست برایم-

به خاطرات

خاطره  فرو چکیدن دلم

به اینکه نمی دانمش کجا

پی ٍچی

چکیده است

گم شده است

همچنان پیدا گم شده است

اینجا هنوز گمشده ی یک جفنگم

میان خطوط

اینجا هنوز نمغه خوان روز نبودم

که نا بودم

تا بودم

که همیشه بودم بوده است

که هیچ هستی برایم نمانده

من بودم

و مرجانی که جریانش را زدم

که خیس خشکیده بود

پوسیده خشکیده بود

من و سوزِ زمستانی جریانگاه  زننده ایم

نوشته شده توسط طه در 22:51 | | لینک به این مطلب
دوشنبه 1387/12/26
شهر من
این شهر من است
از گنجشک ها تهی
و خون آخرین کبوتر تازه

همه مرز آن منم،
وسعت آن ناپیدا،
گرم می شود و بزرگ ، سرد و کوچک

هوای شهر برفی
مردم شهر چتر ندارد!

سکوت را در آغوش دارد
و دل مردگی را بر چهره
بر روی دست عقربه ها روی همیشه،
فقط چند ثانیه مانده به هرگز ساکن

دست مردم به خون شب آغشته
تنها سفیدی روشن
حجم شهر را رنگ زده

سرمایش سیلی نمی زند
می خواهد همه را کبود کند
اما شکر که خجالتی است!

شهر ام را می خوانی؟
یا از بین این پنجره های حروف،
گستره معصومیتش را واضح؟

روی سنگ فرش ها
همه رد یک نفر
بیشتر از یک ، ر یاست
و هیچ ردی اگر نباشد
آنگاه همه ی ابعاد من تکرار تهی است

همه ی مردم شهر
یک نفر است
دیوار شهر سخت
اما دروازه های آن کودک
که مثل همه به سه حرف می بازد

نوشته شده توسط رامتین در 14:34 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه 1387/12/22
گفتی
گفتی از بزرگی اقیانوس ، آخر دریاها،
نشنیدم حرفی اما از معجزه ی قطره.
گفتی هر روز از شرق به غرب می رود،
نگفتی اما حرفی از این دروغ 8 دقیقه ای.
گفتی آن یادگار کیست و چگونه اکنون بازوان چوبی اش ابر ها را لمس می کند،
حتی دریغ از یک کلمه از خردسالی دانه.
گفتی از زیبایی آبستن شدن احساس عشق ،
نگفتی از پدر بودن نگاه های هرزه.
و گفتی خدا برای کمال دست بر سر تو می کشد،
و خواستم اینبار کر شوم که گفتی " تا بروی بهشت".

نوشته شده توسط رامتین در 19:42 | | لینک به این مطلب